|
از هر چه که سخن به میان آید
|
دقیقا از دوشنبه که پست قبلی رو نوشتم ، خواب درست حسابی نداشتم.دوشنبه که تا ساعت ۴-۴.۵ بیدار بودم و خوابم نمی برد ، خلاصه اینقدر مامانم بهم آرامش و روحیه داد که تونستم یکی دو ساعتی بخوابم
.
خوشبختانه قسمت خوب عروسی ما این بود که یه مادرشوهر خدا بهم داده ماشالله انگار یه عمر کارش برگزاری مراسم عروسی بوده.همه ی کارها رو سر و سامان داد.خدا خیرش بده (من نمی دونم چرا این همه عروسها از مادر شوهر بد می گن ، والله مال ما که فرشته س بخدا)
کلا من نه اینکه مهره مار دارم ، همه خیلی زود دلباخته م می شن
من جمله مادرشوهرم که زن دایی م هم باشه و همین طور سپیده خواهر شوهرم هم حسابی به من وابستگی فکری و عاطفی پیدا کرده!![]()
خلاصه صبح دوشنبه خانوم آرایشگره اومد خونه و ... البته من که از کارش هیچ خوشم نیومد ؛
بگذریم، عروسی تو یه باغ که مال یکی از دوستای داییم بود برگزار شد ، ای نسبتا جای خوبی بود و هر چی باشه بهتر از این تالارها بود که نصف مهمونها قسمت مردونن و نصف دیگه تو زنونه...
از نکات مهم مراسم نوشیدنی معروفی بود که خودم زحمت تهیه شو کشیده بودم و چه خون دلها خوردم که خوب از کار در بیاد ...و جای شما خالی همه هم به انواع خارجی اش ترجیح می دادندش!!!
دیگه بگم از اون رقص با عشوه و ناز آقای داماد
که ناقلا کپی دخترا می رقصه!
از آواز خوندن خودم و ویولن مسیح که دیگه نگو و نپرس ...
فقط با اون ناخنهای فرنچ شده نمی شد درست پرده های ساز رو گرفت و بنابر این دیگه از این یکی چشم پوشی کردم.
بالاخره خیلی خوش گذشت ، هرچند خیلی سنگین و پرهزینه برگزار نکردیم ولی همه چی روبراه بود و تا این لحظه حرفی درنیومده![]()
امروز همه ی مهمونایی که اومده بودند به خانه هاشون برگشتند؛ همه حتی مامانم.
دیگه رسما رفتیم تو فاز تاهل .
چه جمعه دلگیری هست امروز
با شنیدن خبر مرگ خسرو شکیبایی سخت دلم گرفته ، همین طور رفتن مامان و بابام هم بی تاثیر نبوده.![]()
روز وصل دوستداران یاد باد
یاد باد آن روزگاران یاد باد
کامم از تلخی غم پر زهر گشت
بانگ نوش شادخواران یاد باد
شبی خوش است بدین قصه اش دراز کنید
سلام
دارم به خودم فکر می کنم
به اینکه چه زود همه چیز پیش رفت
به این فکر می کنم که کمتر از ۲۰ ساعت دیگه جشن عروسیم شروع می شه و الان با اینکه از خستگی دارم میمیرم ولی ترک عادت نمی تونم بکنم و خصوصا از نوشته های سالی نمی تونم بگذرم.
به فردایی فکر می کنم که همه چی مرتبه آیا (و بقول یکی از آشناها مطمئنا آخرش یه حرفی در میاد)
به فرداهایی فکر می کنم که با دیروزم متفاوت خواهد بود.
به حرف دوستی فکر می کنم که می گفت هنوز یزد نرفته ....شدی(شما نقطه چین رو بخونید مقتصد) و جشنتون رو تو یزد برگزار کردین که کسی نیاد؟!
(بهتون میزنن به آدم)![]()
به این فکر می کنم که فردا من چقدر مهمم!
به فرناز فکر می کنم ...که نبودنش را هنوز بعد ۶ سال باور نکرده ام و حس میکنم فرداشب تو جشن پیش من خواهد بود.
به این فکر می کنم که همه آنچه فردا اتفاق می افته یه بهانه س. یه بهانه برای شروع خوبتر و شیرینتر زندگی...
راستی شما هم تشریف بیارید جشن ما...خوشحال می شیم
شاید به این زودی ها نتونم این طرفها آفتابی بشم پس تا بعد بدرود...
من سرخوشم از لذت این چشم به راهی...
جام شراب و گوشه میخانه بس مرا
زندگی ، عاشقتم...
پ.ن:
"یغما" ! خوشم به خرقه که عمری در این لباس
بودم شرابخواره و نشناخت کس مرا !
ببین در آینه جویبار گریه بید
به دور ما که همه خون دل به ساغرهاست
ز چشم ساقی غمگین که بوسه خواهد چید
چه جای من که در این روزگار بی فریاد
ز دست جور تو ناهید بر فلک نالید
نشان داغ دل ماست لاله ای که شکفت
به سوگواری زلف تو این بنفشه دمید
گذشت عمر و بدل عشوه می خریم هنوز
که هست در پی شام سیاه صبح سپید...
این شعر را نوشتم تا یادمان نرود امروز هجده تیر هست.
****
فکر کن هزار تا کار داشته باشی که به هیچ کدومش نرسی ، بعد اعتیاد پیدا کنی نسبت به این موجود:

و نفهمی چطور ۹ صبحت شده یک بعد از ظهر![]()
و شوهری داشته باشی از خودت بازیگوش تر دیگه همه چیز روبراهه
نع!
این جوری هم نمی شه
باید یه فکری بکنیم
اول برای اعتیادمون به این بازی ، بعد برای کارهای تلنبار شده
کسی کلینیک ترک اعتیاد آشنا نداره اینجا؟![]()
این فایل حاصل بخشی از دو نوازی تار و ویولن من و مسیح هست( فکر کن من تار بزنم و مسیح ویولن و چه شود بیخود نیست این پیرزن همسایه هر روز صبح به مامان مسیح چقولی می کنه که بچه هاتون خوابو از ما گرفتن بس که تنبور و کمونچه می زنن!) باید اعتراف کنم در سایه همین سر و صداهای گوشخراش که این روزها راه انداختیم خیلی تو تار نواختن پیشرفت حاصل کردم.
شماره شناسنامه:--- شماره ملی:---------- دین: اسلام
از همان نخستین روزهایی که به خودم اجازه دادم در مورد دینم کمی فکر کنم نتایج چندان جالبی در ذهنم به وجود نیامد.
۹ ساله بودم که مدرسه برایمان جشن تکلیف برگزار کرد ، هرچند شیرین و خاطره انگیز بود اما گاهی از خود می پرسیدم چرا من از این سن باید نماز و بقیه واجبات دینی را انجام بدهم ولی بابک تا ۱۵ سالگی می تواند از انجام این فرائض دینی سر باز زند؟
همان روزها بود که معلم کلاس سوممان سعی میکرد مفهوم کسانی را که بر ما محرمند و کسانی که نامحرم برایمان تشریح کند؛ گاه با شعر و گاه با مثال ... و من هرگز نمی توانستم درک کنم که چرا پسرخاله ام که تا چندی پیش می توانستم به راحتی او را بغل کنم و ببوسمش هم اکنون دیگر حق ندارد حتی موی مرا ببیند.
بعدها که کلاس پنجم دبستان رسیدم و پدرم برای انشا درباره کتاب و کتابخوانی به من کمک می کرد ضمن نوشتن انشا این نکته را برایم متذکر شد که اعراب مسلمان در جریان حمله به ایران کتابخانه های بزرگ مدائن و دیگر شهرهای ایران را به آتش کشیدند و اینکه چرا این کار را کردند تا سالها ذهن مرا به خود مشغول داشت.
زمانی که به تاریخ علاقه پیدا کردم ، هرگز توجیه نشدم که چرا جهاد یکی از قوانین اسلام است و اصولا اگر " لا اکراه فی الدین " پس چرا باید شمشیر اسلام سرزمین های کفر را فتح می کرد و کفار اگر مسلمان نمی شدند یا باید می جنگیدند و یا جزیه بپردازند.
سالهای بعد سوالات بیشتری و گره های ناگشودنی زیادتری به ذهن من می رسید . در مورد خیلی از شخصیت ها حرفهای ضد و نقیضی می خواندم که الان حتی می ترسم آنچه در ذهنم می گذشت را بنویسم.
توجیه نشدم چرا در دین ما این همه مجازات های سنگین و بعضا .... وجود دارد.
مثلا چرا شخصی که سه بار مشروب نوشیده حکم سنگین اعدام دارد؟
چرا به مرد حق تعدد زوجات داده شده؟
توجیه نشدم چرا دیه زن نصف مرد است و در بسیاری موارد دیگر نصف مرد حق دارد.
توجیه نشدم که چرا اگر از مسلمانی به دین دیگری متمایل شوم حکمم اعدام است.
و سوالاتی دیگر که به جوابشان هرگز نرسیدم.
همیشه سعی می کردم زیاد پی این سوالها نروم و یا به هر شکل ممکن آنها را برای خودم توجیه کنم.
اما هرچه بیشترگذشت میانه ام با دین (نه تنها اسلام ، بلکه تمام ادیان) خرابتر شد؛ زیرا می بینم دین خصوصا وقتی حاکم جامعه ای شده نه تنها باعث رشد نبوده بلکه مایه فساد گردیده است.(بگذریم از صدر اسلام و جامعه جاهلیت)
امروز اگرچه از صمیم قلب پیامبر اسلام و حضرت علی (ع) را دوست دارم و با بسیاری از نقاط مثبت اسلام ( نسبت به خیلی از ادیان دیگر) موافقم و البته گاهگاهی نماز هم می خوانم اما مسلمانی ام انگار تنها مخصوص همان فرم پرسشنامه ای است که دیروز پر کردم...
چون کنم دل به چنین روز ز دلدار جدا
ابر و باران و من و یار ستاده به وداع
من جدا گریه کنان، ابر جدا ، یار جدا
سبزه نوخیز و هوا خرم و بستان سرسبز
بلبل روی سیه مانده ز گلزار جدا
دیده از بهر تو خونبار شد ای مردم چشم
مردمی کن ، مشو از دیده ی خونبار جدا
نعمت دیده نخواهم که ببینم پس از این
مانده چون دیده از آن نعمت دیدار جدا
حسن تو دیر نماند چو ز خسرو رفتی
گل بسی دیر نماند چو شد از خار جدا
این غزل شیوا و دلکش را بزرگترین پارسی گوی سرزمین هندوستان ، امیر خسرو دهلوی سروده است. خاندان خسرو همزمان با یورش مغول به سرزمین ایران ، از بلخ به سوی هندوستان کوچیدند.
شاعر این غزل را حدود هفتصد سال پیش سروده و دقت کنید که چه زیباست...(جون میده برای یک آواز افشاری)
به آسانی از کنار این غزل نگذرید...