تبليغاتX
یادداشتهای فرانک
از هر چه که سخن به میان آید
تن من زخمیه اینجا

توی این بزم شبونه

رخت نور و نقره تنم کن

کاروان یک امشبو مهمونه

۱) سال کنکور بودم که دوست بابک کاستی از فرامرز آصف آورده بود. بر حسب کنجکاوی یک بار اون را گوش دادم و...باور نمی کردم چنین به این کاست و آلبوم وابسته بشم.در حقیقت تا مدتها جزئی از زندگی من شد و مرتب زمزمه ش می کردم.

دیروز دوباره روی کامپیوترم آلبوم جنگ و صلح فرامرز آصف که مشترکا با فرامرز اصلانی اجرا شده را پیدا کردم و دوباره  حس اون روزها بهم دست داد.

بعضی از آلبوم ها و آثار تا سالیان سال ماندگار می شوند، حد اقل برای من این جوریه، خیلی از ترانه های قدیمی معین ، حمیرا ، ابی ، سیاوش قمیشی و ...

اما خیلی وقته از نظر من ترانه ی ماندگاری اجرا نشده...

خیلی وقته که آلبوم های جدید موسیقی را بیش از ۵ بار گوش نمی کنم؛ شاید مشکل از منه ، شاید هم کیفیت کارها پایین اومده ،شایدم سلیقه ی من قدیمی شده، نمی دونم واقعا!

۲) دیروز ، دختربچه ی۱۲ ساله ی همسایه که بعضی روزها به دیدن ندا می آید ملتمسانه به من گفت: "خاله! ترا خدا یه عکس از آقا مسیح به من بدید ببرم مدرسه به دوستام نشون بدم؛ آخه همه بچه ها عکس BF هاشون را آوردن نشون دادن، من نمی خوام جلوشون کم بیارم"!!!

دختر هم اگه بود نسل ما بود و تموم شد و رفت!

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 9 قبل از ظهر  توسط فرانک  | 

صبح موقع جارو کردن ، جاروبرقی خودبه خود از کار افتاد و از بخت بد ، مسیح متوجه این قضیه شد! سریعا جعبه ابزارها را آورد و افتاد به جان جاروی بی زبان!

من: مسیح اگه قراره خرابتر بشه و بره کنار اون سشوار و ماشین ظرفشویی و قهوه ساز که درستشون کردی!! لطف کن و بی خیال شو!

مسیح: نه بابا ، هزار بار جارو برقی خونه ی بابام اینا را سرویس کردم ، فقط یه سرویس می خواد تا درست بشه...

یک ربع بعد ...

من: مسیح تو واقعا بلدی جارو برقی را سرویس کنی؟!

 (سخت مشغول بیرون ریختن دل و روده ی جارو است و جوابی نمی دهد!)

ده دقیقه بعد...

من:مسیح جان همین جوری ولش کن عزیز، به همون تعمیرکاره زنگ می زنیم تا بیاد ببره درستش کنه

مسیح:نه ! کاری نداره دیگه !

بیست دقیقه بعد...

(جاروبرقی صدای فجیعی می دهد و مسیح خاموشش می کند!)

من: خوب مسیحم! تو تلاشتو کردی! حالا ببر بذارش کنار اون سه چهار  قلم دیگه تعمیری هات ، دیگه کم کم داری خبره می شی تو تعمیر همه ی لوازم خانگی! فردا هم با هم می ریم یه جاروی خوب برام می خری !

مسیح(با خنده): این جارو عمر خودشو کرده بود! غیر قابل تعمیر بود دیگه!

پ.ن:انصافا همیشه هم خرابکار نیست همسر من! اما از هر ۱۰ تا وسیله ۲ الی ۳ تا را موفق به تعمیر می شه!

پ.ن۲:بابام هم همین جوره! همیشه می خواد از سر وسایل تو خونه اوستا بشه! فکر می کنم همه ی آقایون این روحیه را دارند!

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 6 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 

عشق یعنی

آن پیرزن روستایی

با چشمان آبی

که از پس هجدهمین سالمرگ شویش

با دستمزد حاصل از رنج پخت نان

با بشقاب های نذری خیرات

بر سر قبر شوهر

پسین هر پنج شنبه

حاضر می شود

و زمزمه کنان

با نوازش سرانگشتانش

غبار از خاک شوهر می روبد

پی نوشت: خود بعینه دیده ام این منظره ی دل انگیز را...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 9 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 

(1) منت خدای را عزوجل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت... سال اول دبیرستان ، جلسه نخست کلاس ادبیات بود که آقای رضایی وارد کلاس شد.پس از آشنایی اولیه با دانش آموزان ، به جای آنکه به درس بپردازد مقداری از دیباچه ی گلستان را برایمان خواند. بعد برای حفظ دیباچه ی گلستان 5 نمره پایان ترم جایزه گذاشت. من و چهار پنج نفری از بچه ها حفظ کردیم .آقای رضایی از همه ما چند نفر خواست گاهی این نثر زیبا را مرور کنیم تا در ذهنمان به یادگار بماند... کلاس ادبیات را همواره دوست داشتم.اما کلاس درس آن سال برایم بسیار دوست داشتنی تر بود.امروز هم اگر گهگاهی دو خط شعری می سرایم از اثر تشویق های این مرد عزیز است.

(2) سال تحصیلی آغاز شده و خدا را شکر می کنم که دانش آموزانم- حتی اون بچه های تخس ته کلاس هم - سر کلاس من آروم هستند.

(3) در همین ابتدای سال تحصیلی خانم مدیر متذکر شدند که خارج از متن کتاب - خصوصا در درس تاریخ- مطلبی به دانش آموزان نگویید؛ ظاهرا در کلاس راپورتچی هم داریم!

(4) دلم برای روستا و بچه های مدرسه تنگ شده ...


غم که می‌آید در و دیوار، شاعر می‌شود
در تو زندانی‌ترین رفتار شاعر می‌شود

می‌نشینی چند تمرین ریاضی حل کنی
خط‌کش و نقاله و پرگار، شاعر می‌شود

تا چه حد این حرف‌ها را می‌توانی حس کنی؟
حس کنی دارد دلم بسیار شاعر می‌شود

تا زمانی با توام انگار شاعر نیستم
از تو تا دورم دلم انگار شاعر می‌شود

باز می‌پرسی: چه‌طور این‌گونه شاعر شد دلت؟
تو دلت را جای من بگذار شاعر می‌شود

گرچه می‌دانم نمی‌دانی چه دارم می‌کشم
از تو می‌گوید دلم هر بار شاعر می‌شود

شعر از زنده یاد نجمه زارع

که 23 ساله رفت

و تنها دفترشعری جاودانه

و بغضی گلوگیر باقی گذاشت

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 9 قبل از ظهر  توسط فرانک  | 

خزان رسید و ز گلشن نشان نمی آید

غمی رسید که اندر بیان نمی آید

 

چها گذشت به «دستان»سرا در این «بیداد»

که خامش است و کنون در فغان نمی آید

 

دگر ز جادوی دستان شاعرانه ی او

نوای دلکش «جان جهان» نمی آید

 

دلابسوز که امروز «سرعشق» دگر

زساز خامش مشکاتیان نمی آید

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 3 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 

دلم گرفته خدا زین زمانه ای که رسید

از این سیاهیِ ناپاک مردمان پلید

 

ز خنجری که خراشید سینه ی  سهراب

ز اشک مادر غمدیده ای که داغ چشید

 

ز چهره های جفاپیشگانِ زشت نهاد

که نیست بر لبشان غیر شیوه ی تهدید

 

به گوشه گوشه ی این خاک لاله روئیده

ز خونِ سرخِ جوانان "راه سبز امید"

 

دلم گرفته خدایا ،نگاه کن کامروز

چگونه قامتِ مامِ وطن ز غصّه خمید

 

کسی که خود خس و خارِخیانتِ وطن است

گل بهار وطن را به خار و خس  نامید

 

به عاشقان وطن ، تهمت خیانت زد

کسی که خاکِ وطن را به اجنبی بخشید

 

**

شما که در پی قدرت چو گرگ خونخوارید

شما که خون ندا را به خاک می ریزید

 

نمی توان  که به ارعاب و زور و خونریزی

ندای حق طلبی را درون ما بکُشید

 

اگر که خون من اکنون بهای آزادی است

به نام ایران ما رابه خاک و خون بکِشید

 

فدای خاک وطن باد خون در رگ ما

که سرفراز بود جاودانه نام شهید

 

**

تو ای شریف گرانقدر ای شهید وطن

گمان مبر که گل سرخ آرزو خشکید

 

که خون پاک تو چون  سرخی سپیده دم است

سحر شود شب ایران  زنور این خورشید

 

بخند هموطن ، امیّدوار باش به حق

"که هست در پی شام سیاه، صبح سپید"*


* مصرع از غزل معروف هوشنگ ابتهاج است.

**تو فکر برون رفت از بلاگفا هستم...به زودی ان شا الله

***خبر ، هولناک است اما ؛ پرویز مشکاتیان هم رفت...

سراینده ی تصنیف "همراه شو عزیز" و سازنده ی آثاری چون بیداد، قاصدک، دستان و...و بسیاری از آثار برجسته ی سه دهه اخیر موسیقی ایران صبح امروز بعلت ایست قلبی درگذشت...روحش شاد

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 6 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 

          عاقبت، از پس روزهای بی شمار و انتظاری شیرین ، در نخستین روز شهریور دختر من پا به دنیا نهاد...

           آمد ، تا به زندگی من رنگ و بویی دیگر دهد.

           آمد ، تا سکوت خانه را بشکند هرچند با گریه هایش...

                  

                  

                  همه می گن شبیه خودمه ، البته هنوز زوده واسه این که بگیم شبیه کیه

             این روزها غرق در شادی ام؛ نمی تونید تصور کنید چه حس خوبی دارم!

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 9 قبل از ظهر  توسط فرانک  |