تبليغاتX
یادداشتهای فرانک
از هر چه که سخن به میان آید

اگر شنونده ی برنامه های گلها بوده اید، حتما بارها و بارها نام عماد خراسانی را شنیده اید.عماد و غزل های شیرین و دلنشینش را بسیار دوست می دارم. غزل زیر جزء اشعار معروف اوست، که در برنامه ی گلها با آواز شجریان در بیات ترک اجرا شده:

      دوستت دارم و دانم که تويي دشمن جانم  
            از چه با دشمن جانم شده ام دوست ندانم 

      غمم اين است که چون ماه نو انگشت نمايي
                     ورنه غم نيست که در عشق تو رسواي جهانم

 

      دمبدم حلقه اين دام شود تنگتر و من
                           دست و پايي نزنم خود ز کمندت نرهانم
 

       سر پرشور مرا نه شبي اي دوست بدامان
                             تا شوي فتنه ساز دلم و سوز نهانم 

 

      ساز بشکسته ام و طائر پربسته نگارا
                        عجبي نيست که اينگونه غم افزاست فغانم
 

      نکته عشق ز من پرس به يک بوسه که داني
                         پير اين دير جهان مست کنم گر چه جوانم 

 

      سرو بودم سر زلف تو بپيچيد سرم را
                                   ياد باد آنهمه آزادگي و تاب و توانم
 

       آن لئيم است که چيزي دهد و باز ستاند
                            جان اگر نيز ستاني ز تو من دل نستانم

 

      گر ببيني تو هم آن چهره به روزم بنشيني
                          نيمشب مست چو بر تخت خيالت بنشانم
 

      که تو را ديد که در حسرت ديدار دگر نيست
                         آري آنجا که عيان است چه حاجت به بيانم

 

     بار ده بار دگر اي شه خوبان که مبادا
                                 تا قيامت به غم و حسرت ديدار بمانم
 

     مرغکان چمني راست بهاريّ و خزاني
                              منکه در دام اسيرم چه بهارم چه خزانم

 

      گريه از مردم هشيار خلايق نپسندند
                          شده ام مست که تا قطره اشکي بفشانم
 

       ترسم اندر بر اغيار برم نام عزيزت
                         چه کنم بي تو چه سازم شده اي ورد زبانم

 

     آيد آنروز عمادا که ببينم که تو گوئي
                               شادمان از دل و دلدارم و راضي ز جهانم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 10 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 
چند روزه خانه نشین شدم و به اتفاق آقای همسر روزهایمان به تصحیح برگه های امتحانی می گذرد.هرچه سال گذشته بچه های روستا صاف و سربه راه بودند این دخترهای غیر انتفاعی .... پایین برگه انواع جملات جورواجور اخلاقی و غیر اخلاقی را می نویسند!!! یکی نوشته بود خانم ترا خدا نمره بده، شوهر کردن من بسته به قبولی همین امتحانا،می دونم سیر هستید  و به فکر گرسه نیستید[] اما رحم کن.خلاصه زمونه خیلی عوض شده ،اقتضای زمان هم هست، کاری هم نمی شه کرد. چند وقت پیش دختره پا شده می پرسه خانم اگه آدم به همجنس خودش علاقه داشته باشه باید چیکار کنه؟ منم خودم را به نفهمی زدم تا بلکه بی خیال بشه و گفتم خیلی هم خوبه ، آدم خواهر و مادر و دوست و همکلاسیش را دوست داره ، اشکالی هم نداره! می گه: دوست داشتن منظورم نیست، منظورم یه حسی فراتر از عشق و دوستیه! و چند تای دیگه از بچه ها هم تایید می کنند و می گن: راست می گه خانم، چیکار باید بکنیم!

دلم یه سفر بکر می خواد؛کجا را پیشنهاد می کنید؟

----

در ره او چو قلم گر به سرم باید رفت

با دل زخم کش و دیده ی گریان بروم (حافظ چه تشبیه زیبا و چه  دقت نظری داشته )

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت 9 قبل از ظهر  توسط فرانک  | 

خرم آن روز کز این منزل   ویـران بروم                   راحت  جان طلـــبـم وز پی جـــانان بروم

چون صبا با تن بیمار و دل بی طاقــت                 به  هـــواداری  آن  سرو  خرامـــان  بروم

گرچه دانم که به جایی نبرد راه غریب                  من  به  بوی  سر  آن زلف پریشان بروم

به هـواداري  او  ذره صفت رقص ‏كنان                  تا لب چشمه‏  خورشيد درخشان بروم‏

در ره او  چو قلم گر به سرم بايد رفت                  با  دل  زخم‏كش  و  ديده‏ ی  گريان بروم‏

نذر كردم  گر  ازيـن  غم بدر آيم  روزي                 تا در  ميـكده  شادان  و  غزل‏خوان بروم‏

دلم از وحشت زندان سكندر  بـگرفت                  رخت  بربندم  و  تا  ملك  سليـمان بروم‏

تازيان را  غم احــوال گرانباران نيست                  پـارسـايـان مددي تا خوش و آسان بروم‏

                                  ور چو حافظ نبرم ره ز بيابان بيرون

                                   همره كوكبه‏ ی  آصف دوران بروم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 4 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 
مدتی بود حس می کردم چشمم ضعیف شده ،رفتم پیش اپتومتریست گفت باید عینک بزنی یک هفته ای است که دارم سعی میکنم با عینک کنار بیام (البته اگه ندا هم بتونه باهاش کنار بیاد و بیشتر از این چنگ نزنه)

توی هفته ای که گذشت مشغول خواندن دیوان صفی علی شاه بودم.اگه فرصت شد بخش هایی از اشعارش که جالب بود را اینجا می گذارم.

دیگه اینکه:

چهار مضراب مخالف سه گاه با نام  "دل شکن" از ساخته های بانو فرانک را از اینجا دانلود کنید 

--دانلود نکنی باختی-- 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 6 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 
سوم دی ماه ، من وارد پنجمین سالگرد وبلاگ نویسی ام می شم.بگذریم از اینکه پست های اولیه این وبلاگ مانند دفترچه ای که ورقهای اولش را کنده باشند بدلایلی پاک شده اما وبلاگ نویسی من آغازش همچین روزی  است.

تو این مدت  وبلاگ برام جایی برای   حرف زدن و شنیدن حرف های دیگران بوده.دیگرانی که خیلی خوب می نویسند و همواره منو همراهی کردن.این همراهی ها خیلی به من کمک کرد تا بتونم خودم را محک بزنم و از راهنمایی های دوستای گلی مثه شما بهره ببرم.

دوستای خوبی که همگی واقعا تو این مدت آموزگار من بودین و امیدوارم سالیان سال بتونم از نوشته های خوبتون بهره ببرم...

ارغوان اشترانی دوست خوب همه فن حریفم ، که هم شاعره هم داستان نویس و هم منتقد و ...البته کم به من سر می زنه اما من دوستش دارم.

سالی مهربون و دوست داشتنی که نوشته هاش همیشه از اعماق قلب پاک و صمیمی اش حکایت می کنه.دوست خوبی که خوندن تک بیت ها و جملات زیبای انتخابی اش تا ساعتها منو سرمست می کنه.

 فرزند همین آب و خاک که اگه دست به قلم بشه و بنویسه هم طنزپرداز متبحری است و هم شاعری توانا

بهزاد عزیز که در زمره نویسندگان و تحلیلگران درجه یک به حساب میاد.نوشته هاش آمیزه ای از عشق به سرزمین مادری اش و مسائل روز و گاه اشعار عاشقانه ی خودش است.

سجاد ، که از مهر ۸۶ تقریبا همه ی پست هاشو خوندم. با تمام نوشته ها و دغدغه هایش برای صلح و جهانی بهتر...یادمه اون اوایل از اینکه من علاقمند به شعر بودم تعجب کرده بود؛ حالا می بینم که ماشالله دور و برش را دوستداران شعر و شاعران جوان خیلی خیلی تواناتر از من گرفته اند.

استاد عبادی که هنرمندی است به تمام معنا، هم شاعر ، هم نوازنده ، هم سازنده ی ساز و هم نقاش.

دن کیشوت ، مرد سیاست و اشعار بی پروای عاشقانه!

 سهراب ، کاش بیشتر می نوشت .هرگاه عاشقانه هایش را با زبانی ساده شرح می دهد(که کم پیش میاد) میشه واقعا گرمای عشق را توی تک تک کلماتش حس کرد.سهراب را مرد ثانیه های اول هم میشه لقب داد!

مهدی ، با اکسیر عشقش  بیش از پیش به مفهوم عشق پی می برم.

 خواب کوتاه که بی گمان یکی از بهترین وبلاگ هایی است که دیده ام و یه وبلاگ به معنای واقعی کلمه است.واقعا دست مهندس درد نکنه !

کویر، مرد سیاست  که نمی دونم این روزها کجاست و کجا می نویسه ، هرکجاهست خدایا به سلامت دارش...

آوای مهاجر که همیشه خواننده ی وبلاگش بودم و هستم ؛ حتی اگه فرصت نش کامنت بگذارم.

معلم و نفیسه و  هشیوار و جوجه به همراه خیلی های دیگه که کمتر می نویسن و من بازهم هروقت نوشتند از نوشته هاشون استفاده کردم.

این پست من بیشتر قدردانی بود از شما دوستای خوب ، که بودنتون غنیمته ...از صمیم قلب دوستون دارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 10 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 
توی این دو سال تدریس تاریخم ،وقتی به اواسط کتاب می رسیم از بچه ها می خوام اگرهای تاریخ ایران را بنویسند.به این ترتیب که هر یک دست کم ۱۰ جمله که با "اگر"  آغاز بشه بنویسن که در صورتی که این جملات عملی می شد تاریخ ایران و آینده ی ایران بهتر رقم می خورد.

این بخش نمره نداره اما برای تمامی دانش آموزان اجباری است.این "اگر"ها ، گرچه اکنون دیگر فایده ای ندارند اما می توانند راهگشای مردم و سیاستمدارانی شوند که در این سرزمین حکومت می کنند.

جالب اینکه استقبال بچه ها فوق العاده عالی است و جملات آنها هم بسیار هوشمندانه تر از سنشان است و این هوش و ذکاوت مرا به آینده ی این سرزمین خوشبین می کنه.

تعدادی از این اگرها را عینا نقل می کنم:

-اگر داریوش سوم باگوآس را به قتل نرسانده بود!

- اگر جنگ های بی نتیجه ی خسروپرویز صورت نمی گرفت و خسرو زیاده خواه و مغرور نبود.

- اگر سلطان محمد تحت نفوذ مادر قرار نمی گرفت

-اگر ابراهیم خان کلانتر به لطفعلی خان زند خیانت نمی کرد

-اگر شاهان قاجار از نسل آغامحمدخان  بودند!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 6 بعد از ظهر  توسط فرانک  | 

مانند سال ماضیه تحریم می شویم

با یک ندا و توصیه تحریم می شویم

 

این روزها که تخت کیانی به باد رفت

زاعراب اهل بادیه تحریم می شویم

 

امروز غرب و سال دگر هم بعید نیست

لابد ز هند و سوریه تحریم می شویم

 

بنگر که با تمامی خوش خدمتی کنون

با رای چین و روسیه تحریم می شویم!

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 10 قبل از ظهر  توسط فرانک  |