|
از هر چه که سخن به میان آید
|
مانند سال ماضیه تحریم می شویم
با یک ندا و توصیه تحریم می شویم
این روزها که تخت کیانی به باد رفت
زاعراب اهل بادیه تحریم می شویم
امروز غرب و سال دگر هم بعید نیست
لابد ز هند و سوریه تحریم می شویم
بنگر که با تمامی خوش خدمتی کنون
با رای چین و روسیه تحریم می شویم!

آخرین اثر سالار عقیلی چندی است منتشر شده ( و متاسفانه مانند خیلی از آثار دیگر در اینترنت قابل دسترسی است).
این اثر که کار دونفره ی سالار عقیلی و همسر ایشان خانم حریر شریعت زاده است از این جهت شنیدنی است که ترانه های اجرا شده همگی از آثار قدیمی اساتید موسیقی همچون بنان ، پریسا و ... است . برای کسانی که این ترانه ها را قبلا شنیده اند ، شنیدن دوباره اش خالی از لطف نیست.
ساز و آواز ها چندان چنگی به دل نمی زنه ، نه اینکه بد اجرا شده باشند ، بلکه حرف تازه ای برای گفتن ندارند.
تصنیف ها خیلی خوب اجرا شده اند و نشان دهنده ی سیر صعودی سالار عقیلی ( همین طور حریر شریعت زاده) است.
توی این بزم شبونه
رخت نور و نقره تنم کن
کاروان یک امشبو مهمونه
۱) سال کنکور بودم که دوست بابک کاستی از فرامرز آصف آورده بود. بر حسب کنجکاوی یک بار اون را گوش دادم و...باور نمی کردم چنین به این کاست و آلبوم وابسته بشم.در حقیقت تا مدتها جزئی از زندگی من شد و مرتب زمزمه ش می کردم.
دیروز دوباره روی کامپیوترم آلبوم جنگ و صلح فرامرز آصف که مشترکا با فرامرز اصلانی اجرا شده را پیدا کردم و دوباره حس اون روزها بهم دست داد.
بعضی از آلبوم ها و آثار تا سالیان سال ماندگار می شوند، حد اقل برای من این جوریه، خیلی از ترانه های قدیمی معین ، حمیرا ، ابی ، سیاوش قمیشی و ...
اما خیلی وقته از نظر من ترانه ی ماندگاری اجرا نشده...
خیلی وقته که آلبوم های جدید موسیقی را بیش از ۵ بار گوش نمی کنم؛ شاید مشکل از منه ، شاید هم کیفیت کارها پایین اومده ،شایدم سلیقه ی من قدیمی شده، نمی دونم واقعا!
۲) دیروز ، دختربچه ی۱۲ ساله ی همسایه که بعضی روزها به دیدن ندا می آید ملتمسانه به من گفت: "خاله! ترا خدا یه عکس از آقا مسیح به من بدید ببرم مدرسه به دوستام نشون بدم؛ آخه همه بچه ها عکس BF هاشون را آوردن نشون دادن، من نمی خوام جلوشون کم بیارم"!!!
دختر هم اگه بود نسل ما بود و تموم شد و رفت!![]()
من: مسیح اگه قراره خرابتر بشه و بره کنار اون سشوار و ماشین ظرفشویی و قهوه ساز که درستشون کردی!! لطف کن و بی خیال شو!
مسیح: نه بابا ، هزار بار جارو برقی خونه ی بابام اینا را سرویس کردم ، فقط یه سرویس می خواد تا درست بشه...
یک ربع بعد ...
من: مسیح تو واقعا بلدی جارو برقی را سرویس کنی؟!
(سخت مشغول بیرون ریختن دل و روده ی جارو است و جوابی نمی دهد!)
ده دقیقه بعد...
من:مسیح جان همین جوری ولش کن عزیز، به همون تعمیرکاره زنگ می زنیم تا بیاد ببره درستش کنه
مسیح:نه ! کاری نداره دیگه !
بیست دقیقه بعد...
(جاروبرقی صدای فجیعی می دهد و مسیح خاموشش می کند!)
من: خوب مسیحم! تو تلاشتو کردی! حالا ببر بذارش کنار اون سه چهار قلم دیگه تعمیری هات ، دیگه کم کم داری خبره می شی تو تعمیر همه ی لوازم خانگی! فردا هم با هم می ریم یه جاروی خوب برام می خری !
مسیح(با خنده): این جارو عمر خودشو کرده بود! غیر قابل تعمیر بود دیگه!
پ.ن:انصافا همیشه هم خرابکار نیست همسر من! اما از هر ۱۰ تا وسیله ۲ الی ۳ تا را موفق به تعمیر می شه!
پ.ن۲:بابام هم همین جوره! همیشه می خواد از سر وسایل تو خونه اوستا بشه! فکر می کنم همه ی آقایون این روحیه را دارند!
آن پیرزن روستایی
با چشمان آبی
که از پس هجدهمین سالمرگ شویش
با دستمزد حاصل از رنج پخت نان
با بشقاب های نذری خیرات
بر سر قبر شوهر
پسین هر پنج شنبه
حاضر می شود
و زمزمه کنان
با نوازش سرانگشتانش
غبار از خاک شوهر می روبد
پی نوشت: خود بعینه دیده ام این منظره ی دل انگیز را...
(2) سال تحصیلی آغاز شده و خدا را شکر می کنم که دانش آموزانم- حتی اون بچه های تخس ته کلاس هم - سر کلاس من آروم هستند.
(3) در همین ابتدای سال تحصیلی خانم مدیر متذکر شدند که خارج از متن کتاب - خصوصا در درس تاریخ- مطلبی به دانش آموزان نگویید؛ ظاهرا در کلاس راپورتچی هم داریم!
(4) دلم برای روستا و بچه های مدرسه تنگ شده ...
غم که میآید در و دیوار، شاعر میشود مینشینی چند تمرین ریاضی حل کنی تا چه حد این حرفها را میتوانی حس کنی؟ تا زمانی با توام انگار شاعر نیستم باز میپرسی: چهطور اینگونه شاعر شد دلت؟ گرچه میدانم نمیدانی چه دارم میکشم شعر از زنده یاد نجمه زارع
در تو زندانیترین رفتار شاعر میشود
خطکش و نقاله و پرگار، شاعر میشود
حس کنی دارد دلم بسیار شاعر میشود
از تو تا دورم دلم انگار شاعر میشود
تو دلت را جای من بگذار شاعر میشود
از تو میگوید دلم هر بار شاعر میشود
که 23 ساله رفت
و تنها دفترشعری جاودانه
و بغضی گلوگیر باقی گذاشت

خزان رسید و ز گلشن نشان نمی آید
غمی رسید که اندر بیان نمی آید
چها گذشت به «دستان»سرا در این «بیداد»
که خامش است و کنون در فغان نمی آید
دگر ز جادوی دستان شاعرانه ی او
نوای دلکش «جان جهان» نمی آید
دلابسوز که امروز «سرعشق» دگر
زساز خامش مشکاتیان نمی آید